top
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
امام على عليه ‏السلام : هر كس در مقابل ثروتمند به خاطر ثروتش تواضع كند دو سوم دينش از بين برود. (نهج البلاغه(صبحی صالح)،ص508 ، حكمت 228)


گالری عکس
سایتهای مفید
مقام معظم رهبری
وزارت کشور
خبرگزاری فارس
خبرگزاری قرآنی ایران
وبگاه علی رضا نادری
مهدی نادری
خبرگزاری انتخاب
شهر خبر
روزنامه جام جم
افکار نیوز
جوان
اعتدال
ملیت
عصر ایران
سمنا
صاحب نیوز
جهان نیوز
مشرق
سپاه نیوز
وزارت امور خارجه
دانشجو
خبرگزاری مهر
ایسنا
آفتاب
تابناک
مرکز اسناد انقلاب اسلامی
بنیاد تاریخ پژوهی ودانشنامه انقلاب
مرکز مطالعات خلیج فارس
دفاع مقدس
تدبیر و امید .....
شورای نگهبان
اندیشه های سیاسی
پایگاه تاریخ معاصر ایران
هوا شناسی سمیرم
خبرگزاري پليس
amar
افـراد آنلاین : 8
بازدید امروز : 152
بازدیــــد کل : 598499
line
عنوان مطلب : چرا امام حسين(ع) خود از عبيدالله بن حرّ ياري مي طلبيد؟

«عبيدالله بن حرّ جعفي» به اقامتگاهي رسيد كه امام حسين(عليه السلام) نيز در همان اقامتگاه بود. عبيدالله بن حرّ جعفي در تاريخ جهاد امام علي (عليه السلام) پيشينه اي بد داشت[1]. اما امام حسين (عليه السلام) كوشيد تا وجدانش را تكان دهد، كسي را نزد او فرستاد تا از او ياري بخواهد[2]. 

فرستاده امام حسين(ع) نزد وي رفت و به او گفت: كرامتي برايت آورده ام كه كرامتي فراتر از آن نيست؛ اينكه در ركاب پسر رسول خدا (ص) به شهادت برسي... حسين تو را فرا مي خواند تا او را ياري كني و در ركابش شهيد شوي. ناگاه خشم و رنجش در چهره عبيدالله بن حرّ جعفي پديدار شد و بر افروخت. گفت: من از ترس رسيدن حسين [ع] از كوفه بيرون آمده ام، از ترس اينكه كارزاري به پا شود و در آن هنگام وضعيت من بحراني شود. بيرون آمده ام تا از حضور در همين لحظه اي كه تو اكنون پيش من نهادي، بگريزم. سپس از همراهي با امام حسين(ع) سر باز زد.  

اما امام حسين (ع) به اين اندازه بسنده نكرد. خود برخاست و نزد عبيدالله بن حرّ رفت تا از او كمك بخواهد و ياري بطلبد. امام (ع) كوشيد تا در ژرفاي وجودش نفوذ كند، تا دل و وجدانش را تكان دهد، تا از خطراتي كه رسالت و اسلام را در ميان گرفته، آگاهش كند.

نقل كننده مي گويد: هرگز دلم مانند آن روز به درد نيامده بود. كودكان خردسال حسين(ع) دور ايشان مي چرخيدند و ايشان سوي عبيدالله بن حرّ جعفي مي رفت تا از او كمك بخواهد و او را ندا دهد. اما عبيدالله سر باز زد و عرض كرد: اين اسب من، آن را به جاي من بردار[3].

امام (ع) فرمود: من به اسب تو نيازي ندارم. اگر خون خود را از اسلام و از من دريغ مي كني، نيازي به اسبت نيست. اما سفارشي دارم. عرض كرد: چه سفارشي؟ فرمود: اگر مي تواتي فرياد نصرت خواهي ما را نشنوي، چنين كن؛ زيرا هر كس فرياد نصرت خواهي ما را بشنود و سپس ما را ياري نكند، خداوند در روز قيامت او را به رو، به دوزخ مي افكند[4].

امام حسين(ع) مي كوشيد تا وجدان يكايك افراد امت را تكان دهد. امتي كه از وجود و شخصيت خود دست كشيده بود و اراده اش را از دست داده بود. مي فهميد، اما نمي توانست خود را آزاد كند، زيرا براي اين امت همه چيز بي ارزش شده بود، جز زندگي محدودش. كشته شدن چنان امر هولناك و ترسناك و هراس انگيزي شده بود كه انديشيدن درباره آن ممكن نبود. اوج دغدغه هر يك از افراد اين امت اين بود كه از اين نَفَس ها محافظت كند تا آخر ماه برسد و سهم خود را با ذلت از دست يكي از كارگزاران بني اميه بگيرد. لذا اين فرياد كمك خواهي امام حسين(ع)، كمك طلبي اسلام بود؛ زيرا امام حسين(ع) در آن لحظه جز براي اسلام زندگي نمي كرد، پس نصرت طلبي امام حسين(ع) نصرت طلبي اسلام بود و خطراتي كه امام حسين(ع) در آن زمان به خاطرش از جان خود گذشت، خطراتي بود كه امت اسلام در گذر همه اين قرنها تا به امروز با آنها زندگي كرده است.  

 

پي نوشت:

[1] الفتوح، ج6، ص 269.

[2] فرستاده، حجاج بن مسروق حجفي بوده است. 

[3] خزانة الادب، ج2، ص 139.

[4] الفتوح، ج5، ص 73-74. مقتل الحسين(ع) خوارزمي، ج1، ص 325-326.

امامان اهلبيت (عليهم السلام) مرزبانان حريم اسلام، ص 456-457.



ارسال نظر : (نظر شما پس از تایید مدیریت سایت نمایش داده خواهد شد.)
نام نام خانوادگی :

متن نظر :


   
نظرات سایر کاربران :

نظری وجود ندارد.
btm